تبليغاتX
روزهایی شاید تازه


روزهایی شاید تازه

مفاهیمی وجود دارند که خودشان را زوری هم که شده حفظ می کنند. بس که وابسته اند به چیزهای دیگر! بس که این چیزهای دیگر را دو دستی چسبیده اند. نوشتن در وبلاگ هم برای من از جمله مفاهیمی است که به تنهایی معنایی ندارد و به شدت وابسته است، وابسته به هزار و یک چیز دیگر! و نقطه جالب کار دقیقا ان جاست که اگر و فقط اگر آن هزار و یک چیز هم سر جای خودشان نباشند باز هم می توان نوشت. و اصلا خاصیت نوشتن در این است. و همه مان خوب می دانیم که وقت همه کارهای دوست داشتنیمان را در روز، غالبا به هر قیمتی که شده داریم و اساسا این وقت عنصری است خواستنی نه داشتنی! و اگر سرمان برود آن نرود و ازین چیزها!! پس از این دیگر گزینه ها می ماند تنبلی و اینکه ندانی که چه باید بنویسی یا اینکه اصلا بلد نیستی بنویسی!! که در مورد من این اخری صادق است و البته که هر سه گزینه آخر بیشتر!!!  و نیز یک مقدار متنابهی بیماری و بی حالی عجیب و غریب آن هم درست همان موقع که قرار گذاشتیم به قول استاد اجلّ اتمّ اکرممان "حسابی پی بریزیم " به معنی درس خواندن زیاد، ( بگذریم که اصطلاحی ازین بی معنی تر تا به حال نشنیده ام) و یک هو همه چیز کن فیکون شد و ما از راه رفتن ساده هر روزمان افتادیم و حالا خودمان هیچ، به طرز فجیعی به اقتصاد جیبمان لطمه وارد شد با این جریمه سنگین که نشد روزی 3 ساعت درس بخوانیم!! و خلاصه از اینجا شد که نشد! و به نظرم وبلاگم بیشتر شبیه این آهنگ های رپ امروزی شده است که آدم می ماند که به چی شان باید دلش را خوش کند. که نه موسیقی سرشان می شود نه صدا دارند و نه شعر و متنی و نه...  و با گوش کردنشان هیچ احساسی به آدم دست نمی دهد و حتی گاهی اعصاب آدم را له می کنند و مگر اینکه دنبال سردرد باشی که ازین نوع آهنگ ها گوش کنی! درست مثل اینجا را خواندن!!!

و خداییش این روش خوبیست ها! ادم یک مدت مدیدی ننویسد و بعد بیاید اینجا و هی خیال کند که دیگران مرده اند که بدانند که تو در این مدت کجای دنیا بوده ای و چه کار ها کرده ای و هی صغری و کبری برایشان ردیف کنی و ازین مزخرفات!!

قصه مذکور را هم تعریف نخواهم کرد فقط برای آنکه خواستم قدمی برداشته باشم در تحقق بخشیدن به اصل " در گذشته زندگی نکردن" و اینکه نکند که این حرفمان روزی شعاری شده باشد ، در حالی که می دانم زاویه سر و گردنت از سمت راست هر روز با میز کار، از 45 درجه بیشتر تجاوز نمی کند، که مبادا نگاهت به هدیه ای در بیست و خورده ای سالگیت روی دیوار بیفتد و ... گفتی که ان را هم در خانه ی جدیدت کوبیده ای؟ و این چه مرضی است نمی دانم!!

و شاید فقط اگر می دانستم که آن روزهای خوب آنقدر زود تمام شدنی است جور دیگری می گذراندمشان ... و ای کاش که یکی ازین شاید ها در زندگیم رخ می داد!

فغان که با همه کس غایبانه  باخت  فلک     کسی نبود که دستی از آن دغا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت         مگر نسیم پیامی خدای را ببرد
????? ??? ?? سه شنبه هفدهم آذر 1388???? 0:0 ???? بادیه| |

.
زمین  لطف ندارد،

از آسمان چه خبر؟
????? ??? ?? جمعه بیست و دوم آبان 1388???? 21:44 ???? بادیه| |

همیشه خود آغاز و دوباره شروع کردن سخت تر از  ادامه دادن کار هاست!  خصوصا وقتی که  باید ی در کار احساس  می شود. چه از نوع درونی یا بیرونی! مدت هاست که به نوشتن فکر می کنم و به نوشته ها!  خیلی وقت است دلم می خواهد برگردم و چیزی بنویسم! ...
خوب یادم می آید آن احساس باید و انگیزه ای که وبلاگ بادیه را ساخت (حدودا 3 سال پیش). و اتفاق  ها ی عجیب و اتفاق عجیب تر که در  گذر این نوشتن ها رخ داد ... و  بعدها که ریشه های همان حس، وب نویسی و بیشتر خود  نوشتن را تا مدت ها از کار انداخت و سکوتی سنگین را به روزهایم آورد .....
....
و از آنجایی که بعضی احوالات خاص آدم ها در  حوزه زمان اساسا  حل نشدنی است ، ناچار به دنیایی پناه بردم فارغ از شرایط موجود و  دنبال تبدیلی یا نگاشتی گشتم حقیقی، که  ایام را سامان  دهد و  قضاوت را  آسان تر ! ...
....
و حالا که زمان زیادی گذشته است باز هم، همان حس های قدیمی است دلیل برگشتن و از نو نوشتن!  فقط شکل و نوع جدیدی به خودش گرفته و روزهایی ساخته است. روزهایی شاید تازه ...

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل                       که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم



????? ??? ?? شنبه هجدهم مهر 1388???? 15:57 ???? بادیه| |


Design By : Night Skin